رشيد الدين فضل الله همدانى
18
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى )
چون نامه به سلطان طغرل بك رسيد ، و بر مضمون آن واقف شد ، در ساعت عميد الملك ابو نصر كندرى را رحمه اللّه فرمود ، تا جوابى مختصر بنويسد به آيتگين ، تا راهها نگاه دارد و مترصّد باشد كه ما اينك بر عقب مىرسيم ، و آيتگين اين ملطّفه را پيش خليفه فرستد ، تا او را سكونى و طمأنينت قلب پديد آيد . عميد الملك ابو نصر كندرى صفى ابو العلاء حسّول را كه بقيّت كتّاب عصر و بغايت فاضل بود بخواند ، و نامهء آيتگين به دو داد ، و صورت حال كماهى با او تقرير كرد ، و فرمود كه اين را جوابى مفيد مختصر مىبايد نوشتن ، چنان كه اگر بر خليفه عرض افتد ، به وصول ما با لشكر تمام بر عقب اين ملطّفه بىهيچ شبهت واثق باشد . صفى ابو العلاء ملطّفهء آيتگين بستد ، و اين آيت قرآن بر پشت ملطّفه نوشت كه : ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ . چون عميد الملك اين جواب بر سلطان عرض كرد ، و معنى آن بازگفت ، سلطان را سخت خوش آمد و گفت : فالى خوبست ، ان شاء اللّه چنين برآيد ، و صفى ابو العلاء را استرى با زين مذهّب از بارگيران خاصّ با ساخت و سر فسار زر و تختى جامه بداد ، و درجهء او بلندتر گشت . پس سلطان از عراق روى به بغداد نهاد ، با لشكرى كه از وطأت ايشان زمين مىلرزيد ، و كوه از آلت و عدّت ايشان مىجنبيد ، و آن حادثه دريافت ، و در مصاف بساسيرى را بگرفت ، و سر او به بغداد فرستاد ، و در ذو الحجّهء سنهء احدى و خمسين و اربعمايه خليفه را از عانه بياورد . سلطان پيشتر بيامد ، و به باب النوبى به جاى حاجب بنشست . چون برسيد ، سلطان لگام اسپ خليفه بگرفت ، و تا در حجره برفت ، و آن روز دوشنبه بود بيست و پنجم ذى الحجّه سنهء احدى و خمسين و اربعمايه ؛ و در مقرّ خلافت و مركز دولت و امامت نشاند ، و چون به در بغداد رسيد ، پياده شد و در پيش محفّه برفت ، خليفه